فیلم Resident Evil 2026 (رزیدنت اویل 2026) به کارگردانی زک کرگر (Zach Cregger)، یکی از آثار بحثبرانگیز اقتباسی از مجموعه رزیدنت اویل است؛ فیلمی که با وجود نام آشنای این فرنچایز و انتظاراتی که پیرامون آن شکل گرفته، از همان ابتدا مسیر متفاوتی را در پیش میگیرد. اما آیا فاصله گرفتن از داستان و شخصیتهای بازیها به خلق یک تجربه سینمایی متفاوت و موفق منجر شده است؟ یا با اثری مواجه هستیم که نهتنها هویت رزیدنت اویل را نادیده میگیرد، بلکه بهعنوان یک فیلم مستقل نیز در برآورده کردن انتظارات مخاطب ناکام میماند؟
در این نقد و بررسی، فیلم Resident Evil 2026 را از دو زاویه بررسی میکنیم: نخست، بهعنوان یک فیلم مستقل در ژانر وحشت و دوم، بهعنوان اثری که نام یکی از شناختهشدهترین مجموعههای ژانر ترس و بقا را به یدک میکشد.

مقدمه
در چند روز گذشته، نقد ها و نظرات مختلفی از موافقان، مخالفان و طرفداران مجموعه Resident Evil درباره این فیلم خواندهام. زمانی که تماشای فیلم را شروع کردم، سعی کردم با ذهنی باز و بدون هیچگونه گارد یا پیشداوری مثبت و منفی به سراغ آن بروم. پیش از هر چیز باید بگویم که من هرگز انتظار یک اقتباس کاملاً وفادار به بازیها را نداشتم و ندارم. قرار نبود حتماً لیان، جیل یا نمسیس را در میانه فیلم ببینم و انتظار نداشتم داستان فیلم دقیقاً مطابق پلات و لور بازیها پیش برود. با این حال، انتظار داشتم فیلم دستکم بتواند بهعنوان یک اثر مستقل، تجربهای قابلقبول ارائه دهد و در عین حال، به هویت و قواعد دنیای رزیدنت اویل احترام بگذارد.
اما نتیجه چیزی نبود که انتظارش را داشتم!
فیلم رزیدنت اویل ساخته زک کرگر نهتنها یک اقتباس خوب از Resident Evil نیست، بلکه حتی بهعنوان یک فیلم مستقل نیز اثر خوبی محسوب نمیشود. این فیلم در یک کلام، برای من چیزی جز توهین به شعور مخاطب و طرفداران این مجموعه نیست. مشکل اصلی فیلم صرفاً تغییر داستان، شخصیتها یا استفاده نکردن از عناصر آشنای بازیها نیست؛ مشکل اینجاست که فیلم حتی در منطق روایی، شخصیتپردازی و ایجاد حس وحشت نیز عملکرد قابلقبولی ندارد.
داستان فیلم و رفتارهای غیرمنطقی شخصیت اصلی
یکی از مشکلات اساسی فیلم از همان سکانس ابتدایی آغاز میشود؛ جایی که برایان با زنی تصادف میکند و متوجه وضعیت عجیب و غیرطبیعی او میشود. نکته عجیب اینجاست که نهتنها برایان، بلکه حتی پلیس نیز با وجود مشاهده رفتارهای غیرعادی این زن، واکنش قابلباوری نشان نمیدهد. برایان هم به شکلی رفتار میکند که انگار همین چند لحظه پیش با یک زن زامبی مواجه نشده و او را نکشته است!
این صحنه از همان ابتدا نشان میدهد که فیلم در ایجاد واکنشهای طبیعی و باورپذیر شخصیتها نسبت به اتفاقات غیرعادی، مشکل دارد. وقتی شخصیت اصلی حتی در مواجهه با چنین اتفاقی واکنش مناسبی نشان نمیدهد، چگونه قرار است مخاطب با او همراه شود و خطراتی را که در ادامه با آنها روبهرو میشود جدی بگیرد؟ این مشکل در طول فیلم بارها تکرار میشود. برایان شخصیتی است که رفتارهایش هیچ توازن و منطق مشخصی ندارند. گاهی میداند چگونه با اسلحه کار کند و گاهی حتی در سادهترین موقعیتها نیز رفتار ناشیانهای از خود نشان میدهد. لحظهای میترسد و لحظهای دیگر با شجاعتی غیرمنطقی به استقبال یک زامبی در حال تکامل میرود.

در یکی از صحنهها، او با شاتگان به سر یک زن شلیک میکند و بهخوبی از پس این کار برمیآید؛ اما در صحنهای دیگر، گوشش را میگیرد و به شکلی ناشیانه به قفل شلیک میکند. در صحنهای دیگر نیز با رایفل، موشها را به رگبار میبندد. بالاخره این شخصیت میتواند تیراندازی کند یا نه؟!
این تناقضها باعث میشوند برایان نه بهعنوان یک شخصیت باورپذیر، بلکه بهعنوان ابزاری برای پیشبرد اتفاقات تصنعی فیلم به نظر برسد. شخصیت اصلی فیلم بهاندازهای احمقانه رفتار میکند که مخاطب مدام از تصمیمهایش حرص میخورد. او هرگز حس یک پیک ناشی و نابلد را به مخاطب منتقل نمیکند؛ بلکه بیشتر شبیه شخصیتی است که نویسنده هر لحظه برای ایجاد یک موقعیت هیجانانگیز یا مضحک، رفتاری متفاوت برایش در نظر میگیرد.
حتی در مقایسه با شخصیت نابلدی مثل گریس اشکرافت در Resident Evil Requiem، برایان حرف چندانی برای گفتن ندارد. گریس دستکم میتواند حس ترس، اضطراب و درماندگی یک فرد عادی را در مواجهه با موجودات وحشتناک منتقل کند؛ اما برایان با وجود اینکه میداند یک زامبی را کشته، تقریباً هیچ نشانهای از اضطراب یا ترس از خود نشان نمیدهد. از طرف دیگر، او بارها با افراد جدیدی مواجه میشود و بدون هیچ احتیاطی به آنها نزدیک میشود؛ رفتاری که با توجه به شرایطی که در آن قرار گرفته، بهشدت غیرمنطقی است.
زک کرگر و ناتوانی در حفظ هویت رزیدنت اویل
انتظار میرفت کارگردان این فیلم دستکم به فکتهای پایهای راکون سیتی و قوانین ویروس T پایبند بماند. با اینکه کرگر ادعا کرده بود از طرفداران بازیهای Resident Evil است، نتیجه نهایی این تصور را ایجاد میکند که شناخت او از این مجموعه، فراتر از چند باسفایت، کمبود مهمات و برخی عناصر ظاهری بازیها نیست. فیلم حتی نتوانسته سبک و لحن رزیدنت اویل را بهدرستی حفظ کند. این موضوع صرفاً به وفاداری داستانی مربوط نمیشود؛ بلکه به قواعد دنیای بازیها و نوع وحشتی که این مجموعه بر پایه آن شکل گرفته نیز ارتباط دارد.
برای مثال، سگ زامبی حاضر در فیلم با آنچه از تأثیر ویروس T روی سگها در رزیدنت اویل های کلاسیک میشناسیم همخوانی ندارد. همچنین موجودی که در فیلم بهعنوان یک استاکر معرفی میشود و با بدنهای دیگر ترکیب میشود، بیشتر شبیه ایدهای مستقل و نامرتبط با منطق شناختهشده این جهان است. شاید طراحی ظاهری این استاکر در نگاه اول جالب به نظر برسد، اما مشکل اصلی در نحوه استفاده از اوست. تعقیب بیوقفه و غیرمنطقی برایان از ابتدای فیلم تا انتها، نهتنها ترسناک نیست، بلکه بهمرور خستهکننده و مضحک میشود. فیلم تلاش میکند با استفاده از چنین موجوداتی حس تهدید ایجاد کند، اما وقتی رفتار و حضور آنها منطق مشخصی ندارد، نتیجه بیشتر به مجموعهای از صحنههای تصنعی شباهت پیدا میکند.
تحریف ویروس T و قوانین دنیای بازیها
یکی از مواردی که واقعاً برایم عجیب بود، نحوه نمایش ویروسها و تأثیر آنها روی موجودات مختلف است. فیلم حتی در درک تفاوت میان ویروس T و G نیز عملکرد ضعیفی دارد. این دو ویروس در دنیای رزیدنت اویل ویژگیها و پیامدهای متفاوتی دارند، اما فیلم بدون توجه به این تفاوتها، موجودات و اتفاقاتی را به تصویر میکشد که بیشتر برای ایجاد صحنههای هیجانانگیز طراحی شدهاند تا پیروی از منطق جهان داستانی. از طرف دیگر، برایان در ابتدای فیلم گاز گرفته میشود و تنها حدود دو ساعت بعد به یک باس تبدیل میشود! این اتفاق بدون پرداخت داستانی کافی و بدون ایجاد زمینهای قابلقبول رخ میدهد و بیشتر شبیه راهی برای رساندن فیلم به یک پایان پرهیجان است.

حتی در صحنهای که برایان پای دختربچهای را میبیند که تغییر شکل داده، همچنان قصد دارد او را در آغوش بگیرد. این نوع رفتارها نهتنها حس ترس و خطر را از بین میبرند، بلکه باعث میشوند شخصیت اصلی بیش از پیش غیرمنطقی به نظر برسد.فیلم در کنار این موارد، به عناصر لاوکرفتی نیز علاقه نشان میدهد؛ اما استفاده از این عناصر بهخودیخود نمیتواند ضعف منطق داستانی و شخصیتپردازی را جبران کند بلکه باعث تحریف بیشتر عنوان Resident Evil شده است.
آیا Resident Evil 2026 واقعاً یک فیلم ترسناک است؟
به نظر من، یکی از بزرگترین مشکلات فیلم این است که زک کرگر حتی نتوانسته لحن و فضای یک اثر ترسناک از مجموعه رزیدنت اویل را حفظ کند. این فیلم در بسیاری از لحظات بیشتر شبیه یک کمدی سیاه است تا یک فیلم ترسناک. صحنههایی که ظاهراً برای ایجاد وحشت یا اضطراب طراحی شدهاند، بهدلیل رفتارهای غیرمنطقی شخصیتها و اتفاقات مضحک، نتیجهای کاملاً معکوس دارند. برای مثال، در سکانسی که برایان با آن هیولای غولپیکر در فاضلاب مواجه میشود، بهجای اینکه از آن فاصله بگیرد یا واکنشی متناسب با خطر نشان دهد، به سمتش میرود و با او سلاموعلیک میکند!
واقعاً این صحنه قرار است ترسناک باشد یا خندهدار؟
فیلم در طول مدت خود بارها چنین موقعیتهایی خلق میکند؛ موقعیتهایی که بهجای ایجاد تنش و اضطراب، حس حماقت و ناباوری را به مخاطب منتقل میکنند. حتی سکانس برداشتن کلید نیز نمونه دیگری از همین مشکل است که بیشتر خنده دار است تا ترسناک. در بسیاری از لحظات، فیلم تلاش میکند با ایجاد موقعیتهای بهظاهر پرخطر، مخاطب را درگیر کند؛ اما چون زمینهچینی و منطق کافی وجود ندارد، نتیجه بیشتر به یک شوخی ناخواسته شباهت پیدا میکند.
اگر نام Resident Evil را از این فیلم حذف کنیم، با اثری مواجه خواهیم شد که بیشتر به یک کمدی سیاه و مضحک شباهت دارد تا یک فیلم ترسناک قابلقبول. من میتوانم هزاران فیلم ترسناک عالی معرفی کنم که شاید امتیازشان نصف امتیاز این فیلم باشد، اما در عوض ارزش چندین بار تماشا کردن را دارند؛ آثاری که میتوانند بدون تکیه بر موقعیتهای تصنعی، ترس و اضطراب واقعی ایجاد کنند.
ایستراگهای گلدرشت و تقلید ناموفق از بازیها
یکی دیگر از مشکلات فیلم، نحوه استفاده از ایستراگهای Resident Evil است. کرگر ظاهراً تلاش کرده با قرار دادن چندین اشاره مستقیم به بازیها، حس آشنایی و نوستالژی را در طرفداران زنده کند؛ اما این ایستراگها بهاندازهای گلدرشت و عمدی هستند که بیشتر به چشم میآیند تا اینکه بهصورت طبیعی در محیط فیلم قرار گرفته باشند. برای مثال، در یکی از صحنهها چند اسپری Aid را کنار هم در یک اسطبل قرار دادهاند. واقعاً چرا باید چهار اسپری درمانی در یک اسطبل وجود داشته باشد؟!
یا در صحنهای دیگر، ماشین تایپ در اتاق و یک گیاه سبز در کنار تلفن قرار گرفتهاند؛ عناصری که بهوضوح برای تداعی محیط بازیها استفاده شدهاند. مشکل اینجاست که ایستراگها بهجای اینکه بخشی طبیعی از طراحی محیط باشند، به شکلی کاملاً تصنعی و گلدرشت در فیلم گنجانده شدهاند. گویی کارگردان بهزور میخواهد مخاطب را به یاد صحنههای بازی بیندازد. کرگر حتی تلاش کرده برخی صحنهها را از زاویه دید اولشخص، مشابه بازیهای Resident Evil، به تصویر بکشد؛ اما این تلاش نیز چندان موفق نیست.
در بعضی لحظات، بهخصوص زمانی که برایان مدام مهمات خود را بررسی میکند، میتوان تا حدودی حس بازی را دریافت کرد؛ اما این حس بهندرت در طول فیلم شکل میگیرد و نمیتواند تجربهای مشابه بازیهای اصلی ایجاد کند. در نهایت، فیلم بیشتر شبیه اثری است که چندین عنصر ظاهری از بازیها را کنار هم قرار داده، بدون اینکه درک درستی از دلیل حضور آنها در دنیای Resident Evil داشته باشد.

مشکلات فیلمنامه، موسیقی و جلوههای ویژه
مشکلات فیلم تنها به شخصیتپردازی و منطق داستانی محدود نمیشوند. از نظر فنی نیز با اثری مواجه هستیم که در بسیاری از بخشها عملکرد ضعیفی دارد. موسیقی فیلم واقعاً چنگی به دل نمیزند و نمیتواند به یاد ماندنی باشد و در بسیاری از لحظات تأثیر چندانی روی تجربه تماشای فیلم ندارد.
جلوههای ویژه نیز ضعیف هستند و گریم بازیگران کیفیت قابلقبولی ندارد. در کنار این موارد، سناریو و دیالوگها نیز از مشکلات اساسی فیلم محسوب میشوند. فیلم بیشتر تلاش کرده با چسباندن چندین صحنه هیجانانگیز و پرتحرک به یکدیگر، زمان خود را پر کند؛ بدون اینکه این صحنهها ارتباط داستانی منسجم و قابلقبولی با یکدیگر داشته باشند. از سقوط زامبیها از پشتبام گرفته تا استفراغ اسیدی آن زامبی که سقف آسانسور را هم سوراخ میکند، فیلم بارها موقعیتهایی را به تصویر میکشد که پرسشهای ساده اما مهمی درباره منطق اتفاقات ایجاد میکنند.
چطور این همه زامبی روی پشتبام صف کشیده بودند؟! مگر استفراغ زامبی ها سقف را سوراخ میکند!؟
حتی میزان تعهد برایان به رساندن بستهای که در ابتدا نمیداند داخل آن چیست، بهاندازهای مضحک است که میتوان آن را ستودنی دانست! امیدوارم پیتزای من را هم همینطور به دستم برسانند! این شوخی شاید بهخودیخود خندهدار باشد، اما نشان میدهد که فیلم چگونه با تأکید بیش از حد بر مأموریت اصلی برایان، از منطق و باورپذیری فاصله میگیرد.
پایان فیلم؛ اوج بیمنطقی و تصنع
پایان فیلم نیز بهاندازه شروع آن ضعیف و ناامیدکننده است. از همان لحظه ابتدایی که برایان با زن زامبی تصادف میکند تا پایان فیلم که همچنان باید آن کیف لعنتی را تحویل دهد، با مجموعهای از اتفاقات غیرمنطقی و تصنعی روبهرو هستیم. در لحظات پایانی، برایان به شکلی مسخره وارد آزمایشگاه میشود و بدون رعایت تدابیر امنیتی و پروتکلهای بهداشتی، در محیط آزمایشگاه قرار میگیرد. نتیجه نیز چیزی جز تبدیل شدن او و بهکشتن دادن دیگران نیست. این اتفاقات نهتنها از نظر داستانی قابلقبول نیستند، بلکه نشان میدهند که فیلم برای رسیدن به پایان موردنظر خود، حاضر است هرگونه منطق روایی را کنار بگذارد. فیلم از ابتدا تا انتها بهشدت تصنعی است و پایان آن نیز نمیتواند ضعفهای متعدد داستان را جبران کند.
بازیگری آستین آبرامز؛ تنها نکته قابلدفاع فیلم
با وجود تمام انتقاداتی که به فیلم دارم، باید به بازی بازیگر اصلی آن، Austin Abrams، اشاره کنم. به نظر من، بازی او خوب بود و انتقاد اصلی من متوجه کارگردان و نویسنده است، نه خود بازیگر. آبرامز در اجرای نقش برایان تلاش قابلقبولی دارد، اما مشکل اینجاست که شخصیتپردازی و رفتارهای متناقض این کاراکتر، اجازه نمیدهد عملکرد بازیگر تأثیرگذاری لازم را داشته باشد.
وقتی شخصیت اصلی در یک لحظه از اسلحه بهدرستی استفاده میکند و در لحظهای دیگر رفتاری کاملاً ناشیانه دارد، یا زمانی که باید بترسد شجاعانه رفتار میکند و برعکس، مشکل را نمیتوان صرفاً به بازیگر نسبت داد. در واقع، برایان شخصیتی است که نویسنده نتوانسته برای او منطق رفتاری مشخصی ایجاد کند. به همین دلیل، حتی بازی قابلقبول آستین آبرامز نیز نمیتواند این ضعف اساسی را برطرف کند.

انتظارات من از یک فیلم رزیدنت اویل چه بود؟
به نظر من، یک فیلم Resident Evil لزوماً نباید اقتباسی کاملاً وفادار به بازیها باشد. این مجموعه ظرفیتهای داستانی بسیار زیادی دارد و میتوان با استفاده از شخصیتها، وقایع و حتی داستانهای کاملاً جدید، یک اثر سینمایی متفاوت خلق کرد. اما انتظار من از چنین فیلمی این است که دستکم بتواند به ریشههای مجموعه احترام بگذارد و از ظرفیتهای داستانی آن بهدرستی استفاده کند.
برای مثال، فیلم میتوانست به خلأهای داستانی بازیها بپردازد؛ به وقایع پیش از شیوع ویروس، نحوه ساخت آن، آزمایشهای آمبرلا یا حتی زندگی و گذشته اسپنسر. چنین موضوعاتی میتوانستند بستری مناسب برای خلق یک فیلم مستقل و در عین حال مرتبط با دنیای Resident Evil فراهم کنند؛ بدون اینکه نیازی به حضور اجباری شخصیتهایی مانند لیان، جیل یا نمسیس باشد. اما فیلم کرگر نهتنها از این ظرفیتها استفاده نمیکند، بلکه با تحریف برخی از قواعد و فکتهای شناختهشده دنیای بازیها، هویت خود را نیز زیر سؤال میبرد.
جمعبندی
فیلم Resident Evil 2026 برای من اثری بیشازحد اغراقآمیز، تصنعی و ناامیدکننده است؛ فیلمی که نهتنها نتوانسته حس و حال رزیدنت اویل را منتقل کند، بلکه بهعنوان یک فیلم مستقل نیز در ایجاد وحشت، شخصیتپردازی و روایت داستانی منسجم ناکام مانده است. مشکلات این فیلم بهاندازهای زیاد هستند که واقعاً میتوان تا صبح از آنها نوشت؛ از رفتارهای احمقانه برایان و استاکری که بدون دلیل منطقی او را تا آخرین لحظه تعقیب میکند، تا صحنههای غیرقابلباوری مانند سقوط زامبیها از پشتبام و پایان مضحک و نامشخص فیلم.
به نظر من، این فیلم بیشازحد مورد توجه قرار گرفته و نمونهای از یک اثر Overrated است. کرگر صرفاً تلاش کرده صحنههای هیجانانگیز و موقعیتهای بهظاهر ترسناک خلق کند، اما نتیجه نهایی چیزی جز مجموعهای از اتفاقات تصنعی و غیرمنطقی نیست. حتی با در نظر گرفتن اینکه کارگردان از طرفداران بازیهای Resident Evil است، نتیجه نهایی برای من این تصور را ایجاد میکند که او درک درستی از هویت و قوانین این مجموعه ندارد.
امیدوارم کرگر دیگر سراغ ساخت فیلم رزیدنت اویل نرود. راستش را بخواهید، امیدوارم دیگر کسی هم سراغ ساخت فیلم Resident Evil نرود! البته این نظر شخصی من است؛ اما برای من، فیلمی که نه بهعنوان یک اثر ترسناک و نه بهعنوان یک اقتباس از رزیدنت اویل عملکرد قابلقبولی ندارد، نمیتواند صرفاً با چند ایستراگ و صحنه هیجانانگیز به یک اثر موفق تبدیل شود.
- بازی قابلقبول آستین آبرامز در نقش برایان
- شخصیتپردازی ضعیف و رفتارهای غیرمنطقی برایان
- تحریف قواعد دنیای Resident Evil و نحوه عملکرد ویروسها
- ناتوانی در ایجاد حس ترس و حفظ لحن رزیدنت اویل
- فیلمنامه ضعیف، دیالوگهای نامناسب و پایانبندی تصنعی
- ایستراگهای گلدرشت
- جلوههای ویژه و گریم ضعیف
- موسیقی ضعیف و بدون تاثیر
- کمدی سیاه به جای ترس
- داستان بی منطق و غیر جذاب
- جامپاسکیر های تصنعی
Resident Evil 2026: نقد و بررسی فیلم Resident Evil 2026 – Pedram


دیدگاهتان را بنویسید